اي دست يافتني ترين اميدم؛
چشم هايم باز بهانه گير شده اند
بارها برايشان حديث آمدنت را واگويه كرده ام اما باز آرام نمي گيرند
مي بارند و مي بارند...
گويي اين چشمه خيال خشكيدن ندارد
مي ترسم
مي ترسم وقتي آمدي، قطرات اشك مجال ديدارت را از من بگيرند
كسي چه مي داند
شايد از پشت زلال اشكهايم زيباتر باشي...
اي زيباترين بهانه زندگي ام؛
مي دانم كه روزي خواهي آمد
كي و از كدام مسير؟ نمي دانم...
اما مي دانم مي آيي
از باد قول گرفته ام كه صداي گامهايت را برايم بياورد
پروانه ها خبر آمدنت را هر روز در گوش دلم نجوا مي كنند
نسيم هر لحظه شميم دلاويزت را بر مشام جانم مي ريزد
و هر شب، تا سحر با ستاره ها براي آمدنت دعا مي كنم
بيا...
بيا اي پيداترين پنهانم...
تو را برگزیدم ...
تو را برگزیدم، تنها تو را که خستگی بالم را سایه سار شوی.
تو را برگزیدم تا تازه ترین آواز نشکفته ام را به دستهای مهربانت هدیه کنم

تو را برگزیدم ...
و دیروز های تاریکم را با چراغی که به خانه ام آوردی به فراق گذشته بسپارم.
تو را برگزیدم، تنها تو را که مهربانی و صبور.
تو را برگزیدم، تا برایم درخت باشی و من نیز گنجشک کوچک تو
بهار با نگاه تو رو به شکوفایی ست.
صبح را با تو معنا میکنم.
بیدار که می شوی خورشید از رونق می افتد.
چشمانت را که می گشایی، آسمان از نگاهت می ریزد،
آنگاه من لبریز از رویای پرواز می شوم...
کلام از نگاه تو شکل می گیرد و معنا پیدا می کند...
و من با صدای تو همچون گلی می شکفم.
از دیدگانت ستاره می بارد
شبهای تارم را تو ستاره باران می کنی.
و اینک من
به نامت بال می گشایم
در آسمان نگاهت پر می کشم
و به اندازه ی تمام عشق اوج می گیرم
به پاس تمامی اینها
قلبم را به تو ای آرام جان
هدیه می دهم
قلب عاشقم را - هر چند کوچک و ناچیز-
مهتاب آسمانت می کنم..








| غصه نخور مسافر..................... | |
|
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم |
:[درد دل]
گوش کن
غرور دل پر ملال مرا
بپرسید از آبی آسمان
جراحات خونین بال مرا
چو تندیسی از برف در آفتاب
ببینید شکل زوال مرا
تو ای گرمی درد تمدید کن
کمی ماندن بی مجال مرا
سیاهی چشم کسی می کشد
به گلدسته هرشب بلال مرا
کویرم نمازی شکسته بخوان
تن مانده در خشکسال مرا
دم قسمت توشه ی دلخوشی
به دست که دادید مال مرا؟
به جز آسمان پی نبرده کسی
وسیع دل پر ملال مرا
به بال کبوتر سپردم شبی
ببندد به خورشید بال مرا
ولی تا دلم با کبوتر پرید
به آتش کشیدند بال مرا
چه می شد اجابت کند آسمان
شبی آرزوی محال مرا

الهی
الهی به دل های افروخته به جان های از عاشقی سوخته
به اشکی که در ماتمی ریخته چو گوهر به مژگانی اویخته
به چشمی که از غم در ان خواب نیست به جانی که یک دم در ان تاب نیست
به لبخند تلخ تهی دست ها به فریاد از عاشقی مست ها
به هر کس که سوزیست در جان او به دردی که مرگ است درمان او
به پایی که پوینده ی راه توست به دستی که هر شب به درگاه توست
به ان کس که تنها پناهش تویی توان بخش روز سیاهش تویی
به دردی که در سینه ها خفته است به رازی که در سینه ناگفته است
به بیمار اشفته از دردها به اندوه فقر جوانمردها
به انعام خود سرفرازیم ده ز دیگر کسان بی نیازیم ده



|
همیشه با تو بودن را انکار کرده ام
همیشه انکار کرده ام که تو برای من همچون هوایی هستی که تنفس می کنم نمی دانی چقدر در حسرت داغ تو می سوزم می سوزم که نمی توانم حتی برای یک ثانیه در آغوشت بگیرم دلم می خواست حتی اشکی بودم که از شادی بر گونه های زیبایت جاری می شدم و به فاصله ی یک ثانیه جان می باختم به این ترتیب می توانستم صورت تو را که برایم آرزوست لمس کنم تو را ندیده ام.....نشناخته ام.....اما همه ی وجودم هستی شاید سالها بماند.....این حسی که احساس می کنم دردی که احساس می کنم........غروری که از شناختن تو در وجود دارم شاید همین فردا.....یک ساعت دیگر شاید بعد از درس امروز فراموشت کنم زمان مرا یاری خواهد کرد.....من در طول زمان با تو آشنا شدم به من بگو... چه گونه می توانم فراموشت کنم وقتی در هر قسمت کوچکی از زندگی ام تو وجود داری به من بگو چه گونه فراموشت کنم؟ وقتی در تک تک لحظه های عمرم و هر نقطه ی روحم نشانه ای از وجود تو نهفته است به من بگو چه گونه انکار کنم عشقی که می دانم حقیقی ست چه گونه وجود تو در ابتدا و انتهای سرنوشتم را انکار کنم؟ چه گونه بر طعنه های هر دقیقه ی دوستان نزدیکم طاقت بیاورم؟؟؟؟ به من بگو....... چرا نمی توانم تا ابد با یاد تو تنها باشم.........
|

* باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از
وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت
ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان رااز ياد
برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا
باران ... دگر بار آمد و رفت ...
و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو
که بر چشمانم لبخندزنی و گويی:
و من آرام گويم:
ـــ دستان تورا که دارم! باکی نيست!
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :
بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره *

دوستت دارم
نمي توانم از عشقم برايت بگويم ، ولی اين بار می خواهم برايت بگويم . . . .
اين است داستان من
آوازي عاشقانه را خواهم خواند
تنها براي تو خواهم خواند . وقتي تويي وجود نداره . . . .
گر چه هزاران فرسنگ دوري
اما اين احساس نيرومند است . اين احساس مسخره ، يه خورده ديونه گيه . . . .
نزد من بيا ، نزد من بيا
مرا چشم انتظار مگذار
شبي ديگر بي تو اينجا باشم ، ديوانه خواهم شد
ديگري نيست .هيچوقت ديگري نبوده. . . .
هيچ کس ديگري نيست
هيچ عشق ديگري نمي تواند جاي ترا بگيرد . عشق مرده من؟؟؟؟
همچنان خواهم خواند ، تا روزي که ترا افسون کنم . واسه دلم ميگم
اين لحظه کجايي ، عشق من ؟ وجود نداره . . . .
من ترا اينجا مي خواهم ، تا در آغوشم بگيري .( فکر مي کردم که من عاشقم ولي فهميدم که اون اوني که
نيست هيچ وقتم نبوده از من مشتاق تر هست که منو تو آوغوشش بگيره ، مسخره نيست ، نمی دونم . . .
.
قلب مرا ، که مي تپد و به نرمي زمزمه مي کنند ، درياب. احساس من ديگر نيرومند نيست
مي خواهم که ترا در آغوشم بگيرم .اون دست نامري کجايي............. اي خدا )
ترا نزد خود مي خواهم . فقط التماس .. فرياد مي زنم
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکي
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست
يک دست بي صداست
من ، دست من کمک ز دست شما مي کند طلب
فرياد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فرياد من رسا
من از براي راه خلاص خود و شما ، فرياد مي زنم
فرياد مي زنم
نزد من بيا ، نزد من بيا
مرا چشم انتظار مگذار .هميشه چشم انتظار بودم مراچشم انتظار مگذار. . . .
شبي ديگر بي تو اينجا باشم ، ديوانه خواه مشد.به خدای اسمان وزمین. . .



انتظار سخت ترين عذاب عشقمي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم
من در قلبم تو را دارم
پس با قلبم تو را صدا مي زنم
و با قلبم به سوي تو مي ايم
وبا قلبم به تو نگاه مي كنم
هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام. هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم
باز در انتظارم که بیایی بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
نگار
![]() |
دلم خيلی وقتها می گيرد و خيلی چيزها می خواهد اما .....
به خدا نميشود ....
ببخش که تنهاييت را رسوا کردم ......
و يه دعا .......
خدايا! دلم مي خواهد شبيه بي کس ترين آدمهاي روي زمين باشم شبيه آدمهايي که جز تو ياوري ندارند از عظمت مهربانيت در حيرتم چگونه به من محبت ميکني در حالي که در سرزمين وجودم فصل سرد شيطاني حاکم است. خدايا! سجده ميکنم در برابرت که اينقدر در برابر من و گناهان من صبوري کمکم کن تا اين مهرباني هايت را درک کنم
به خدا خيلی خيلی دلم گرفته ...به خدا....
دلم می خواهد
برای یکروز هم که شده
پشت پلکت پنهان شوم
آنوقت خواب هم که باشی
می توانم چشمت را تماشا کنم
روی گوشه و کنار سپیدی چشمت قدم می زنم
کنار نهرهای خونین شکسته ات می نشینم
دست و صورتم را می شویم
تا لبه سیاهی چاه مردمکت می آیم
درونش سنگی می اندازم
صدایش که نیامد
می روم تو تا پیدایش کنم
میانه راه درون چاه تنگترت می روم
انتهای چاه که رسیدم
آنجا تا صبح آرام می نشینم
می نشینم تا پلکت طلوع کند
تا نور ته چاه را روشن کند
از آنجا هر کجا را که نگاه کنی
من نیز خواهم دید
شب وقتی پلک خمارت نیمه باز شد
از چاه بیرون می آیم
پایم را درون آب سرخ نهرهایت می گذارم
و از گوشه چشمت بیرون می آیم
اگر در آینه چشمت را نگاه کردی
رد پایم را تماشا کن
|
| ||
